۲ بهمن ۱۳۹۵ ساعت: ۹:۵۱
خانه > سرگرمی > داستان های زیبا > لطفا آخرین نفر نباشید

لطفا آخرین نفر نباشید

دنیای اطلاعات: زن جوانی در جاده رانندگی می کرد برف کنار جاده نشسته بود و هوا سرد بود. ناگهان لاستیک ماشین پنچر شد و زن ناچار شد از ماشین پیاده شود تا از رانندگان دیگر کمک بگیرد.

داستان کوتاه

حدود چهل و پنج دقیقه ای می شد که در ﺁن سوز سرما ایستاده بود .
زن کنار جاده منتظر کمک ایستاده بود .
ماشین ها یکی پس از دیگری رد می شدند .
انگار با ﺁن پالتوی کرمی اصلا توی برفها دیده نمی شد .
به ماشینش نگاه کرد که رویش حسابی برف نشسته بود .
شالش را محکم تر دور صورتش پیچید و کلاه پشمی اش را تا روی گوش هایش کشید .
بالاخره یک ماشین قدیمی کنار جاده ایستاد و مرد جوانی از ﺁن پیاده شد .
زن ، کمی ترسید اما بر خودش مسلط شد مرد جوان جلو ﺁمد و به او سلام کرد و مشکلش را پرسید.
زن توضیح داد که ماشینش ، پنچر شده و کسی هم به کمک او نیامده است .
مرد جوان از او خواست بیش از این در ﺁن سرمای ﺁزار دهنده نماند و تا او پنچرگیری می کند زن در ماشین بماند .
او واقعا از خداوند متشکر بود که مرد جوان را برای کمکش فرستاده است.
در ماشین نشسته بود که مرد جوان تق تق به شیشه زد و اشاره کرد که لاستیک درست شد.
زن پولی چند برابر پول پنچرگیری در مغازه را ، برداشت و از ماشین پیاده شد و بعد از اینکه از وی تشکر کرد ، پول را به طرفش گرفت.
مرد جوان ، با ادب ، پول را پس زد و گفت که این کار را فقط برای رضای خاطر خداوند انجام داده است و به او گفت :
“در عوض ، سعی کنید ﺁخرین کسی نباشید که کمک می کند.”
از هم خداحافظی کردند و زن که به شدت گرسنه بود به طرف اولین رستوران به راه افتاد.
از فهرست غذای رستوران یکی را انتخاب کرده بود که زن جوانی که ماه های ﺁخر بارداری خود را می گذراند با لباس گارسونی به طرفش ﺁمد و با مهربانی از او پرسید چه میل دارد .
زن ، غذایی ۸۰ دلاری سفارش داد و پس از ﺁنکه غذا را تمام کرد ، یک اسکناس صد دلاری به زن جوان داد .
زن جوان رفت تا بیست دلار باقی مانده را برگرداند .
اما وقتی بازگشت خبری از ﺁن زن نبود. در عوض ، روی یک دستمال کاغذی روی میز یادداشتی دیده می شد .
زن جوان یادداشت را برداشت .
در یادداشت نوشته شده بود که ﺁن بیست دلار به علاوه ی چهارصد دلار زیر دستمال کاغذی برای وی گذاشته شده است تا برای زایمان دچار مشکل نشود .
یادداشت برای ﺁن زن بود و در ﺁخر نوشته شده بود : “سعی کن ﺁخرین نفری نباشی که کمک می کند.”
شب که شوهر زن جوان به خانه بازگشت ، بسیار محزون بود و گفت که به خاطر پول بیمارستان نگران است چون نزدیک زمان زایمان است و ﺁن ها ﺁهی در بساط ندارند .
زن جوان ماجرای ﺁن روز را برایش تعریف کرد : درباره ی زنی با پالتوی کرم روشن که مبلغ کافی برای او گذاشته بود و نامه را هم به او نشان داد.
قطره ی اشکی از گوشه ی چشم مرد جوان فرو ریخت و برای همسرش تعریف کرد که ﺁن روز صبح در جاده به همین زن برای رضای خداوند کمک کرده است.
اینجاست که میگن از هر دست بدﯼ از همون دستم میگیرﯼ …

گاهی دلم می‌سوزد که چقدر می توانیم مهربان باشیم و نیستیم!
چقدر می‌توانیم باگذشت باشیم و نیستیم!
گاهی دلم می‌سوزد که چقدر می‌توانیم کنار هم باشیم و از هم فاصله می‌گیریم !
چقدر می‌توانیم دل به‌دست آوریم اما دل می‌سوزانیم !

لطفا آخرین نفر نباشید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *