۲۸ شهریور ۱۳۹۶ ساعت: ۱۸:۰۶
خانه > سرگرمی > داستان های زیبا > داستان غم انگیز خدا و گنجشک

داستان غم انگیز خدا و گنجشک

دنیای اطلاعات: این داستان گنجشک اندوهگین و خدا هست که در واقع داستان زندگی خیلی از ماهاست. بیایید همه چیز ر ابه حساب حکیم بودن خداوند بگذاریم و هیچگاه اندوهی را به دل راه ندهیم.

روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می‌گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت:

می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد.

dastane gonjieshk va khoda

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیج نگفت. و خدا لب به سخن گشود:

با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت:

لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت:

ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین کار پر گشودی.

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت:

و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *